دفاع از پایتخت

بالاخره مازندرانیها یعنی هماستانیهای من هم به مدگرایی پیشه کردند و به جنبش اعتراض به سریالهای تلویزیونی پیوستند.
نماینده مردم شرق مازندران در مجلس و معاون استاندار مازندران از جمله اشخاص حقوقی معترض به این مجموعه بودهاند و معتقدند در این سریال زبان، لهجه، رفتار و منزلت اجتماعی مازنیها به سخره گرفته شده است.
اعتراف میکنم که به دو دلیل نه تنها فکر نمیکردم، بلکه توقع هم نداشتم مازنیها به سریال پایتخت اعتراض کنند: اول به دلیل روحیه صلحجویانه مردم مازندران و اعتقاد جمعی آنها به ارتباطات مسالمت آمیز تحت هر شرایطی. دوم به دلیل نقاط قوت سریال پایتخت.
پایتخت داستانی گیرا و باورپذیر دارد. شخصیتهای این سریال باور پذیرند و منی که هفت قسمت آن را در مازندران تماشا کردهام، برای هر کدام از این شخصتها میتوانم حداقل یک نمونه عینی و واقعی به نقل از همشهریانم مثال بزنم.
بازیگرانی که در این مجموعه بازی کردهاند سابقه درخشانی دارند و در این مجموعه هم خوب ظاهر شدهاند. از همه مهمتر این که سیروس مقدم هم نشان داده اگر فیلمنامه خوب داشته باشد کارگردان ماهریست.
از همه اینها که بگذریم همه دزدها، کلاهبردارها، قاچاقچیها و آدمهای بد این سریال تهرانیها هستند و پایتخت در سریال پایتخت طوری نشان داده که اگر قرار باشد کسی یا کسانی اعتراض کنند این تهرانیها هستند نه هماستانیهای من!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٥ ق.ظ توسط آذر مهاجر
۱۳٩٠/۱/٩
دشواری قضاوت

دیروز به تماشای جدایی نادر از سیمین نشستم. با چیزهایی که درباره این فیلم شنیده بودم بخصوص مطلبی که به نقل از محمود کلاری خوانده بودم، خودم را برای گریه کردن آماده کرده بودم اما تا انتهای فیلم دریغ از یک قطره... آرام و با حیرت از راهروی خروجی سالن سینما رد شدم و وقتی پای به هیاهوی خیابان گذاشتم ناگهان بغضی ترکید و اشکهایم سرازیر شد.
فیلم با صحنهای در دادگاه شروع میشود. نادر و سیمین رو به قاضی نشستهاند و درباره جدایی حرف میزنند. هر کدام از تصمیم خودشان میگویند اما فرهادی به جای نشان دادن قاضی، شخصیتهای فیلمش را روبروی دوربین نشانده و آنها رو به من و توی مخاطب حرف میزنند؛ گویی قاضی این محکمه ما هستیم .
جدایی نادر از سیمین در همان دادگاه تمام میشود. این بار دو شخصیت اصلی فیلم یعنی نادر و سیمین در راهرو منتظرند تا تنها دخترشان به قاضی بگوید که تصمیم گرفته با مادرش برود یا باپدر بماند. فیلم همینجا تمام میشود و من و توی مخاطب باید حدس بزنیم دختر چه تصمیمی میگیرد و برای حدس زدن ناگزیریم به قضاوت کردن.
اما قضاوت در صحنه آخر فیلم به سادگی قضاوت در آغاز فیلم نیست چرا که فرهادی در طول فیلم ماجراها را چنان روایت کرده و شخصیت هایش را چنان پرداخته که نمیتوان به این سادگیها قضاوت کرد.
جدایی نادر از سیمین فیلمی است درباره دشواری قضاوت. درباره سادهلوحی ما آن هنگام که کسی را به خاطر رفتارش مورد شماتت قرار میدهیم، درباره پیچیدگیهای روان بشر و دشواری انسان بودن.
***
بعد از نوشتن این پست یک دوست عزیز، به نکته جالبی اشاره کرد: به اعتقاد او در این فیلم دیدیم که برای آدمها گاهی نه قضاوت جامعه مهم است نه قانون و نه حتی اطرافیان آنچه برای همه ما بسیار مهم است، قضاوت کسی است که دوستش داریم و به او عشق میورزیم؛ کسی که عزیز است و دلمان نمیخواهد درباره ما قضاوت بدی داشته باشد.
و من بعد از اشاره او به این نکته میاندیشم جدایی نادر از سیمین بیان ترژایکی است از عشق و دوست داشتن در دنیای معاصر. اینکه همیشه پنهانکاری و پلیدی نیست که ما را وادار به دروغ گفتن و یا بیرحمی میکند. گاهی از عشق است که دروغ میگوییم، بیرحم میشویم، ارزشها را زیرپا میگذاریم و ... و دقیقا همین نکته است که قضاوت را دشوار میکند. شاید قانون و عرف جامعه فردی را به خاطر انجام کاری محکوم کند، اما آنکه این فرد را دوست دارد، هرگز محکومش نخواهد کرد و چه بسا بیشتر دوستش داشته باشد!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥۱ ق.ظ توسط آذر مهاجر
۱۳۸٩/۱٢/٢٤
خانه تکانی از نوعی دیگر!

خانه تکانی پیش درآمد نوروز است؛ سنتی برای دور شدن از بیهودگیها و آلودگیها. میگویند دید و بازدیدهای عید هم کاریست در ادامه همین سنت برای دورکردن غبار کینهها و دلخوریها و سو تفاهمها.
اما من امسال خانه تکانی از نوعی تازه را تجربه میکنم. در آستانه سال نو بر آن شدهام که آدمها دور و برم را تکانی بدهم. بنا به روحیه و حرفهای که دارم آدمهای زیادی را میشناسم؛ کسانی که دوستند، کسانی که دوستنما هستند، کسانی که آشنا هستند و کسانی که به هر واسطه یا بهانهای ممکن است سهمی در زندگی و ارتباطات من داشتهاند.
امسال برخی از این آدمها را کنار گذاشتهام البته خیلی دیر و بالاجبار اما در ادامه همین روند میخواهم برخی دیگر را به خواسته خود و براساس عملکردشان در ارتباط حذف کنم؛ آنهایی که همواره از مهربانی من بهره برداری کردهاند... آنهایی که حضورشان تنها نتیجه ضعف من در حذفشان بوده... آنهایی که دوستی برایشان معنایی جز آن چیزی دارد که من در ذهن دارم ... کسانی که بودنشان هیچ فایده و حاصلی برای من ندارد و از همه مهمتر آنهایی که مدام وعده دوستی کردن میدهند.
شاید این نوع خانه تکانی کمی بیرحمانه به نظر برسد، شاید ناچار شوم برخی را که زمان آشناییمان به چند سال میرسد را هم کنار بگذارم اما یک حسن بزرگ دارد و آن هم این است که برای دوستان واقعیام فرصت بیشتری خواهم داشت؛ آنهایی که به راستی دوست بودهاند و همیشه و در همه لحظهها همراه و یارم.
خوشبختانه تعداد دوستان واقعیام آنقدر هست که تنها نمانم. سالی که از راه میرسد سالی سبز در دوستیهای من است و این سرسبزی را از همین هرس کردن دارم؛ هرس کردنی که در مورد برخی کمی هم دیر رخ داد اما بالاخره رخ داد.
امیدوارم در سالی که از راه میرسد برای دوستان واقعی و همیشگیام از همیشه دوستتر و مفیدتر باشم. امیدوارم بتوانم فرصت بیشتری برای این دوستان داشته باشم و امیدوارم آنها هم سالی پر از نعمت و شادمانی پیش رو داشته باشند.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤۸ ب.ظ توسط آذر مهاجر
۱۳۸٩/۱٢/۱٦
در ستایش واژه
هویتم یه راستی تنها چند واژه است؛ ما بقی را از دیگران گرفته و آموختهام.
بودنم در واژهها معنا پیدا میکنند. من با واژه ارتباط میگیرم، با واژه عشق میورزم، با واژه از خودم دفاع میکنم ... و از واژه زندگی میکنم ... امرار معاش میکنم.
اما واژهها ساخته و پرداخته خودمان هستند... قراردادهایی بین ما... همین است که نگران واژهها هستم... اگر یک روز دیگران زیر این قول و قرارداد بزند من دیوانه خواهم شد...
من به واژهها عشق میورزم... تو را به خدا به واژهها کاری نداشته باشید.. معنایشان را عوض نکنید... بگذارید مهربانی همیشه مهربانی معنا بدهد و حتی خشم یا دشمنی، دوستی، شرف...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٥ ب.ظ توسط آذر مهاجر
۱۳۸٩/۱۱/۱٠
دوست داشتن
دوست داشتن و دوست داشته شدن را شاید نتوان اندازه گرفت اما قطعا اشکال مختلفی دارد. دوست داشتن یک مادر با دوست داشتن یک پدر متفاوت است. یک خواهر برادرش را همان شکلی دوست ندارد که یک بردار خواهرش را.
دوستان هم در دایره دوستی ما جای خودشان را دارند؛ بعضیها در لایههای اول دوستی ما قرار میگیرند و برخی دیگر دورترند. به عبارتی دوستانی دوستتر هستند و دوستانی دیگر نه چندان.
دوست داشتن را نمیتوان تعریف کرد اما میتوان آن را درک کرد و فهمید. میگویند دوست داشتن دلیل نمیخواهد اما چه کسی را میشناسیم که بیدلیل دوستمان داشته باشد یا خود ما چه کسی یا کسانی را میتوانیم بدون دلیل دوست داشته باشیم؟
شاید برای دوست داشتن دلایل احمقانهای وجود داشته باشد اما حتما دلیلی وجود دارد. پدر و مادر فرزندشان را دوست دارند چرا که بزرگ شدن او را دیدهاند، قد کشیدنش را، حرف زدنش را، شیطنتش را، فهمیدنش را و ... به همین دلیل هم وقتی کودکی بزرگ میشود و به استقال عمل و اندیشه میرسد احتمال برخورد و تقابل بین او و والدینش بیشتر و بیشتر میشود. اما دوست داشتن در این مورد ادامه پیدا میکند چرا که مبنای این دوست داشتن ارتباط بر اساس رابطه خونی و فامیلی است.
برخی دوست داشتنها نتیجه رابطه خونی است. ارتباطی که به سادگی گسستنی نیست و همواره وادارمان میکند به همراهی، گذشت، بخشیدن و طلب بخشش. مانند پدر و مادری که فرزندشان را دوست دارند و یا خواهر و برادرهایی که علیرغم همه اختلافاتشان به بودن کنار هم ادامه میدهند.
اما وقتی دو نفر فارغ از این رابطه دوست داشتن را آغاز میکنند، باید بهانههایی وجود داشته باشد برای تداوم حس دوست داشتن... بهانهها یا دلایلی که آدمها را برای هم عزیز و محترم نگاه دارد و همراهیشان را معنا بدهد.
وقتی بتوان برای دوست داشتن و دوست داشته شدن دلایلی قابل قبول پیدا کرد و مرز باریک بین آن را با خواستن دریافت، نوعی از ارتباط حاصل میشود که دوست داشتنی بر مبنای خود ما و بودن ماست. مثل وقتی که کسی به خاطر حماقتهای خاص خودمان دوستمان دارد...
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠۳ ب.ظ توسط آذر مهاجر
